در دل تاریکی، نور امید میدرخشید
سحرگاه آن روز، باد سرد هنوز روی صورتم مینشست که پا به شرق تهران گذاشتم. همه جا خاکستر و آوار بود؛ کوچههای آرام دیروز حالا فریاد و گردوغبار گرفته بودند.
من، حسین رستمی، امدادگر جمعیت هلال احمر استان اردبیل، فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشد: «باید برسم… باید نجات بدهم.»
میان ویرانهها، مردم مثل یک خانواده بزرگ کنار هم ایستاده بودند. زن و مرد، پیر و جوان، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، دست در دست هم میدویدند. این همدلی عمیق، بزرگترین نیرویی بود که ما را سرپا نگه میداشت.
سختترین لحظهها، دیدن چشمان معصوم کودکی بود که زیر آوار گیر افتاده بود. قلبم میلرزید از بیرحمی جنگ. اما درست در همان تاریکی، ناگهان نور امید میدرخشید؛ وقتی دستی را میگرفتم و انسانی را از مرگ بیرون میکشیدم، انگار خودم دوباره متولد میشدم. اشکِ شوق در چشمانم حلقه میزد و خستگیام محو میشد.
در آن روزهای سخت رمضان، فهمیدم امدادگری فقط شغل نیست؛ ایمان است، عشق است، فداکاری است. لبخند یک نجاتیافته، تمام دردهای بدنم را التیام میبخشید.
امروز که به آن روزها نگاه میکنم، خدا را شُکر میکنم که در سختترین لحظات کنار مردمم بودم. مردمیکه با همدلی و ایثارشان نشان دادند ایران همیشه روی پای خودش میایستد. افتخار میکنم که سهمیکوچک در این حماسه انسانی داشتم؛ سهمیکه تا ابد در عمق جانم خواهد ماند.