لبخند در دل آتش
روایت یک امدادگر اردبیلی از روزهای جنگ_تهران
از جنگ گفتن آسان نیست. از اعزام به منطقه عملیاتی سختتر. جنگ چیزی نیست که بتوان از آن به نیکی یاد کرد. جنگ یعنی آدمهایی که کشته میشوند، آدمهایی که شهید میشوند، و آدمهایی که عضوی از بدنشان را برای همیشه جا میگذارند.
ما ۹ نفر بودیم؛ از اردبیل اعزام شدیم به تهران، برای جنگ رمضان. جنگی که ناجوانمردانه بر کشورمان تحمیل شد. قرار بود در منطقه ۶ تهران مستقر شویم؛ منطقهای که در همان روزهای اول، زیر بار انفجارهای سنگین خم شده بود.
اولین مواجهه شما با صحنههای جنگ چگونه بود؟
از همان لحظه ورود، فهمیدیم که این عملیات با هیچکدام از مأموریتهای امدادیمان قابل مقایسه نیست.
شدت حادثه، وسعت فاجعه، آمار شهدا… همه چیز تکاندهنده بود. دشمن حتی به کودکان دو سهساله رحم نکرده بود. صحنههایی که دیدیم، تا آخر عمر در ذهنمان میماند.
اولین عملیات شما کجا بود؟
اولین مأموریت ما حمله به ساختمان پلیس دیپلمات در خیابان سپهبد قرنی بود.
هشت نفر در همان حادثه شهید شده بودند.
وقتی وارد محل شدیم، فهمیدم که اینجا دیگر «حادثه» نیست؛ «جنگ» است.
همزمان باید به مردم کمک میکردیم، مراقب جان خودمان بودیم، و نگران خانوادههایی که از ما بیخبر بودند. هر لحظه احتمال حمله مجدد وجود داشت.
در میان آن همه تلخی، چیزی هم بود که به شما امید بدهد؟
بله… نگاه مردم.
وقتی وارد منطقه میشدیم، مردم با دیدن لباس هلالاحمر انگار کمی آرام میشدند.
وقتی میفهمیدند از اردبیل آمدهایم، تشکرشان چند برابر میشد.
میگفتند: شهر شما امن است، اما شما آمدهاید اینجا کنار ما…
همین جملهها بود که خستگی را از تنمان بیرون میبرد.
آیا حادثهای هست که هنوز هم ذهن شما را درگیر کرده باشد؟
خیلیها… اما شهادت دکتر نظری هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود.
پزشکی که سالها درس خوانده بود تا به مردم خدمت کند، در مطب خودش، در طبقه سوم ساختمان پزشکان، با یک حمله ناجوانمردانه شهید شد.
نوع حادثه و پیکر ایشان، تأثیر عمیقی روی من گذاشت.
در دل ویرانیها، آیا صحنهای بود که شما را شگفتزده کند؟
بله، امانتداری یک هموطن.
خانهاش کاملاً تخریب شده بود. فقط یک راه باریک برای ورود باقی مانده بود.
او دنبال یک امانت کوچک میگشت؛ چیزی که ارزش مادی چندانی نداشت.
به او گفتم: این که مهم نیست، دوباره میشود خرید.
اما گفت: این امانت مردم است. سند خانهام را هم نتوانستم بردارم، اما این را باید به دوستم برگردانم.
در دل آن همه ویرانی، این میزان انسانیت برایم عجیب و زیبا بود.
از شهدایی که دیدید، کسی هست که هنوز در ذهن شما مانده باشد؟
بله… سربازی به نام مهدی اکبری.
روی کارت شناساییاش نوشته شده بود.
فقط دو سه هفته تا پایان خدمتش مانده بود، اما در همان منطقه شهید شد.
اسمش هنوز در ذهنم مانده.
جنگ چه تأثیری بر روحیه شما گذاشت؟
جنگ هیچوقت خوب نیست.
دوری از خانواده، صدای انفجار، نگرانی از حمله بعدی… همه اینها روح آدم را خسته میکند.
اما هرکدام از ما سعی میکردیم روحیهمان را حفظ کنیم.
دوستان میپرسیدند: چطور وسط این همه هیاهو لبخند میزنی؟
نمیدانستم چه بگویم. شاید آن لبخند، تنها چیزی بود که میتوانست ما را سرپا نگه دارد.